1. در
جلسهاي داستاني نقد ميشد. مجري تمامي ضعفهاي داستان را جزو نقاط مثبتاش ميشمرد.
اعتراض كردم: داستان اين خانم از نظر ساختاري مشكل دارد. مجري گفت: اتفاقا همين
مسآلهداستان را به اثري ضد داستان تبديل
كرده و تمامي ضعفها را به عنوان نو آوري ستود.
2. خيابان سناباد را قدم ميزدم.
پيرمردي گوشهاي نشسته بود و گِلهاي كفشاش را پاك ميكرد. غرق فكر شدم: در اين
هواي گرم تابستاني چطوري توانسته كفشهايش را گِلي كند؟ شروع كردم به جست و جو در
اطراف. ديدماحتمالا با مشقت از باغچهي
كنار خيابان كه تازه آبياري شده عبور كرده.
1. دوستي از اهالي نمايش ميگفت:
جلسهاي بود با حضور رضا كيانيانو پر از
جماعت اهل هنر. از هر فرقهاي بودند. نمايش، سينما، گرافيك و ... از كيانيان سئوالي
پرسيدم در حيطهي تخصصي بازيگري. بيدرنگ گفت: "بگذاريد براي وقتي ديگر، جمع
يك دست نيست." و دانستم كه كيانيان آدم بزرگي است.
2. ميپرسد:" ارتباط داستان و فلسفه را ميشود كمي توضيح دهيد؟" ميپرسم: "از فلسفه چه قدر ميداني؟" جواب ميدهد: "چيز زيادي نميدانم." صادق به نظر ميرسد و اين حسن كمي نيست و ميپرسم: "از ادبيات داستاني چه قدر ميداني؟" مي خندد: "مثل فلسفه." و مي مانم چه بگويم از اين ارتباط سه مجهولي.
3. گاهي فكر ميكنم ، تمام گنگي زندگي ما از گنگي روايتهاي ماست. روايتهايي
كه تماما مجهول است. و دچار خيال ميشويم كه ميدانيم. و شايد اين گنگي روايت ها
ريشه در تعاريف نا واضحي است كه به خورد ما دادهاند. چيزي كه جالب است گرچه كلاه
پشمينه را از سر گرفتهايم اما همان دهاتي هستيم كه توقع داريم تمام مسائل ما را
ملاي ده جواب دهد. و چرخهاي ساخته ايم از جهالت و گنگي و سواريم براين بالشتكهاي
روايي نا مفهوم به همين نا مفهومي اين نوشتهاي كه اين جا گذاشتهام.
پانوشت:سلام بر مرتضاي عزيز. نشريه آماده شده و در اولين فرصت براي تان مي فرستم.
1. سالها پيش، يعني زماني خيلي دور كه چون تصويري غبار گرفته به يادش ميآورم، كتاب داستان "عروسك چوبي" را ميخواندم و تلويزيون برنامهاي داشت كه در آن پسري چاق هميشه ميگفت: "باز مدرسهام ديرشد" 2. دوران مدرسه را آنقدر كتابهاي متفرقه خواندم كه نفهميدم چطوري گذشت و روزهایی که غيبت نميكردم، پسرك لاغراندام ميگفت: " باز مدرسهام دير شد" 3. دبيرستان كه رسيدم ديگر دل و دماغ آنجا را نداشتم و رفتم دنبال تحصيلات حوزهاي. از آنجايي كه باز هم شروع كردم به خواندن كتابهاي نا مربوط و ... اين بار جوانك لاغر اندام مجبور شد بگوید: "از مدرسه اخراجم كردند" 4. وارد دانشگاه كه شدم هيچ شور و شوقي نمانده بود. بنا براين دانشجو بودن را تجربه نكردم. ديگران با كيفهاي سامسونت و ... ميآمدند و من با دفترچهي يادداشتي در جيبم و كتاب داستاني زير بغلم. جوانك اين دفعه سرگشته تر از اين حرفها بود كه چيزي بگويد و فقط سكوت كرد. 5. وقتي تدريس را شروع كردم آن قدر مجذوب موضوعات تدريس شدم كه نمي فهميدم كي مي آيم و كي مي روم. جوانك پنجاه كيلويي اين بار زمزمه ميكرد: "زلف بر باد مده تا ندهي بربادم..." 6. بوطيقايي كه بايد ده سال پيش منتشر ميشد اين روز ها منتشر شده. مرد شصت و پنج كيلويي اين روزها فقط خسته است.